تبليغاتX
بانوے ِ لبخند هاے ِ ساده

Drawn together. And not pulling away
از سر و صدا و شلوغی ِ طبقه ی بالا میرم پایین , کسی نیست اینجا! هوا اینجا به طرز وحشتناکی سرده..

میرم کنار بخاری و کز میکنم جلوش "عین بچگی هام که تو کلبه کارتونی گوشه حیاطمون که به زور توش جا میشدم و تا نفس داشتم تند تند میگفتم هیشکی منُ دوس نداره تا خیالم راحت شه که واقعنی کسی دوسم نداره " تو ذهنم تندتند میگم هیشکـــــــی تو رو دوس نداره لونــــ.. نداره... هیشکی لونـــ!!

... در باز میشه و مستر فلانی میاد تو, بی هیچ حرفی میره از اتاق بغلی دو تا پتو میاره .. یکیشو میندازه رو من و اون یکی دیگه رو جلوم. نزدیک تر میاد و میگه برم لونــ؟ - : هـــووم , برو. _ : پس حالا که اینجوریه نمیرم :دی

پتوی ِ روبروی منُ رو خودش میندازه و ادای منُ درمیاره حین نشستن و مثل من زانوهاشو بغل میکنه و میگه نمیرم خب, من چرا برم ;) 

نمیدونم از کجای بخاری دو تا چایی در میاره که یکیشم میده به من :)) و توی بخار چایی ِ دستش لبخندش برای من همیشگی میشه ...

اینم از رویای شب عیدیم که همزمان با چشیدن اون چایی تو خواب

 با صدای دیری ری ِ سال تحویل از خواب پریدم

عیدتـــــــون مبارکــــــــا :)

هر چند که دیر شده

+ تاریخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ساعت 3:5 نویسنده Luna |
 

لونا هستم, سلام میکنم خدمتتون! مدت ِ غیبتم دیگه زیاد کبری شد :دی

اولش که با تموم شدن شارژ نتم شروع شد, با اومدن مهمونای عید و حج والدین ادامه پیدا کرد , و برگشتن اونا از سفر تمتع و ادامه مهمون داری تا 10 فروردین و بالاخره این دو روز رفع خستگی و امروزی که بعد یه عید پر از خستگی و بی برنامگی برای کنکورم :( اومدم !

لون هستم بعد کلی اتفاقات رمان گونه که برام اتفاق افتاده :))

Love Icons

اتفاقاتی که واقعن هرکدوم به تنهایی میتونن یه نفر ِ عاقل و بالغ رو عاشق کنه =)) البته که چن نفری رو عاشق کرد :دی

... و من بعد اینهمه مدت باز هم لونا هستم ;)

+ تاریخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 22:3 نویسنده Luna |
 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 0:15 نویسنده Luna |
 

bipfa_404370_206703436091957_163702203725414_382236_1839786196_n.jpg

+ تاریخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 23:13 نویسنده Luna |
 

علـم ثابت کـرده ... بعضی از ایرانی ها آنقدر استعداد دارند که می توانند سایت قدرتمندی مانند فیسبوک را هم خـَــز کنند...!! :|


+ بعد مدیونین فِک کنین من از بیکاری به فِیس گیر دادم :-"

+ تو دوره یِ امتحانات خیلی استرس کشیدم.... :| خُب نتیجه ش این شده که الان حتی یک کلمه... حتی فقط یک کلمه هم درس نمی خونم!!! بهش میگن ریکشِن عصبی انسان بعد از دوره یِ استرس زا طولانی .... ملت َ م ریَکشِن دارن مام داریم مثلا :| :-@


ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 0:51 نویسنده Luna |
 

طرف رو والش نوشته: دوستم بدار، نوازشم کن،دست آموزم کن،با من بازی کن، به من توجه کن و........ فکر کنم شب که خواب بوده سگش پروفایلشو هک کرده :| :)))))

+ تاریخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 0:7 نویسنده Luna |
 

یکی از تفریح های خیلی دوست داشتنیم این ِ که سوار صندلی عقب ماشین بشم و همینجوری که در خود فرو رفتم آهنگ گوش کنم... این هــآ به کنار... پریشب که با دَدی و مامآ رفتیم دور دور کلا هممون تو یــِ جو قشنگ ساکت نشسته بودیم و از بخاری که تو ماشین بیشتر نقش ِ کولری داشت و ترافیک زیاد لذت میبردیم :)) البته دَدی زیادی انگار زیاد لذت نمیبرد هی میخاست دودرمون بفرماید و برگردد سمت ِ خونه که بنده اگه گذاشتم ایشون بفرماید :-" /در ضمن دیکتاتورم خودتی :پی/ و در حالی پاهای گرامی تو کفش عروسکی ِ برف خورده ی ِ خیس سرمای زیر صفر رو تجربه میکردن ولی عمیقا بستنی معجون میهن دلم میخواس که البته چَن جا رفتیم که یا بسته بود یا نداشت :-@

Girly Icons

البته که آخرش پدر پیچوند. تازه بستنی م نخوردم. تازه پاهامم یخ بودن. تازه باز دلم میخاد برم دَدَر :دی

همونشب که بصورت رندومی خودمو مجبور کرده بودم آهنگ گوش کنم ٬ اینُ پیداییدم :دی. یَنیا یکی ـــَم پیدا شه برامون اَ ایناهـــآ بخونه :دی /لازم به ذکر است که جوگیر ــَم خودتی/


ادامه مطلب
+ تاریخ جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 18:46 نویسنده Luna |
 

الآن که نشستم به نوشتن کلی حرف دارم که بشه نوشت ولی هیچکدومش انگار جرئت اومدن رو صفحَه رو ندارن... انگاری که ترسیده باشن از چیزی.. من اسمش ُ میزارم کسی که نمیخوام بدونه حرفامُ :|
ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 20:53 نویسنده Luna |
 


   

رهبر ما آن طفل کوچک چلسوی ست که جرارد را به یه ورش موکول میکند .

+ =))

+ اصن من همین بچه رو بعنوان الگوی خودم معرفی میکنم :-" :))



ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 19:45 نویسنده Luna
اونروز که  با ماما رفته بودیم روضه نشستم و سعی کردم اگه گریه ای کردم هوار را نندازم و عین آدم برا خودم گریه کنم٬ خوشال بودم که مزاحم همیشگی تمرکز من دور تر از من نشسته و صدای ریاشو قرار نیس هی هضم کنم اما چه فایده.. یکی دیگه با صدای بلند تر کنارم نشست... آه ماْ گاد الهــــــــــــــــــا

اَه ....

اَصَن حال و حوصله نداشتم یه گوشه ای نشستم و قشنگ غمبرک زدم .. حالت غمبرک ــَم اینه که زوم میکنم رو یه نقطه نامعلوم... رو یه آدم نامعلوم. تا اون آدم نامعلوم عصبی نمیشد از زومم روش و لبخند عصبی ِ ناخودآگاهم نمیرفتم رو آدم ِ دیگه. بین این زوم کردن ها و خاطره مرور کردن ها به یه آدم هایی خاطره هایی رسیدم که گاه خنده ی عصبی رو لبخند تر میکرد و گاهی عصبانی تر. اَه.......

چقدر حس بدبختی و بی ارزشی داشتم. چقدر حس تنهایی داشتم... اَه

Girly Icons

 


ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 16:14 نویسنده Luna